تبليغاتX
من می اندیشم

من می اندیشم

خدایا کفر نمی‌گویم

خدایا کفر نمی‌گویم، پریشانم، چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟! مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی. خداوندا! اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی لباس فقر پوشی غرورت را برای ‌تکه نانی ‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌ و شب آهسته و خسته تهی‌ دست و زبان بسته به سوی ‌خانه باز آیی زمین و آسمان را کفر می‌گویی نمی‌گویی؟! خداوندا! اگر در روز گرما خیز تابستان تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری و قدری آن طرف‌تر عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌ و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد زمین و آسمان را کفر می‌گویی نمی‌گویی؟! خداوندا! اگر روزی‌ بشر گردی‌ ز حال بندگانت با خبر گردی‌ پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت. خداوندا تو مسئولی. خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است، چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است . . .
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 11:51 قبل از ظهر  توسط راوی  | 

خدایا کفر نمی‌گویم

خدایا کفر نمی‌گویم، پریشانم، چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟! مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی. خداوندا! اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی لباس فقر پوشی غرورت را برای ‌تکه نانی ‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌ و شب آهسته و خسته تهی‌ دست و زبان بسته به سوی ‌خانه باز آیی زمین و آسمان را کفر می‌گویی نمی‌گویی؟! خداوندا! اگر در روز گرما خیز تابستان تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری و قدری آن طرف‌تر عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌ و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد زمین و آسمان را کفر می‌گویی نمی‌گویی؟! خداوندا! اگر روزی‌ بشر گردی‌ ز حال بندگانت با خبر گردی‌ پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت. خداوندا تو مسئولی. خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است، چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است . . .
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 11:16 قبل از ظهر  توسط راوی  | 

یک داستان

 

   یکی بود یکی نبود.

  

چوپانی بود که در نزدیکی ده، گوسفندان را به چرا می برد.

مردم ده، همه گوسفندانشان را به او سپرده بودند و او هر روز مشغول مراقبت از آنان بود.

 چوپان،‌ هر روز که گرسنه میشد، گوسفندی را میکشت. کباب میکرد و خود و بستگانش با آن سیر میشدند.

سپس فریاد میزد: گرگ. گرگ. ای مردم. گرگ...

مردم ده سرآسیمه میرسیدند و میدیدند که مانند همیشه، کمی دیر شده و گرگ گوسفندی را خورده است.

مردم ده تصمیم گرفتند پولهای خود را روی هم بگذارند و چند سگ گله بخرند. از وحشی ترین و خونخوارترینها.

چوپان به آنها اطمینان داد که با خرید این سگها، دیگر هیچگاه، گوسفندی خورده نخواهد شد.

هنوز چند روزی نگذشته بود که دوباره، صدای فریاد چوپان به گوش رسید. مردم دویدند و خود را به گله رساندند و دیدند گوسفندی خورده شده است.

یکی از مردم، به بقیه گفت:

ببینید. ببینید. هنوز اجاق چوپان داغ است. هنوز خرده هایی از گوشت سرخ شده گوسفندانمان باقی است.

بقیه مردم که تازه متوجه شدند چوپان، دروغگوست، فریاد برآوردند: دزد. دزد. دزد را بگیرید...

ناگهان چهره مهربان و دلسوخته چوپان تغییر کرد. چهره ای خشن به خود گرفت. چوب چوپانی را برداشت و به سمت مردم حمله ور شد. سگها هم او را همراهی میکردند.

برخی مردم زخمی شدند. برخی دیگر گریختند.

از آن شب، پدرها و مادرها برای بچه ها، در داستانهای خود شرح میدادند که:

عزیزان. دورغگویی همیشه هم بی نتیجه نیست. دروغگوها میتوانند از راستگویان هم سبقت بگیرند. خصوصاً وقتی پیشاپیش،  چوب، گوسفندها و سگهای نگهبانتان را به آنها سپرده باشید...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 7:32 قبل از ظهر  توسط راوی  | 

 سلام دوستای خوبم

مطلب زیر را حتما بخونید از هفته ی پیش اونا دریافت کردم نمیدونستم بدارم توی وبلاگ یا نه؟

نمیدونم چند نفر از شما ها این مطلب را خوندید. ولی چیزی که هست خیلی جای تامل داره اینطور نیست ؟!

اگه مسلمونیم .  امام و الگوی ما هم امام علی و اهل بیت پس باید بتونیم بهتر از این ها قضاوت کنیم

 

 

مهندس عبدالعلی بازرگان،مفسر به نام قرآن و نهج البلاغه، در روز شنبه۳۰ خرداد۸۸ در نامه ای سر گشاده به رهبر جمهوری اسلامی به مقایسه رفتار آیت الله خامنه ای با رفتار امام اول شیعیان پرداخت.

نامه فرزند شادروان مهندس مهدی بازرگان بدین شرح است:


هوالعلی الکبیر


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 6:38 بعد از ظهر  توسط راوی  | 

به ...آن که رفت

 

"بر ایرانی مباد سکوت در برابر ریخته شدن خون خواهران و برادرانش"

 

 آتشی در ما فروزان کرد و رفت

 خاطری از ما پریشان کرد و رفت

 

 آن غزال بی قرار خوش خرام

 جلوه ای در این بیابان کرد و رفت

 

 دردلم تابید، خورشید نگاه

 عشق را بر ما نمایان کرد و رفت

 

  او که از سوی خدا تابیده بود

  سینه ام را نور باران کرد و رفت

 

 او نماز عشق را بنیان نهاد

 روی دل را سوی جانان کرد و رفت

 

  آن لطیف با صفای مهربان

  دلنوازی از غریبان کرد و رفت

 

 از نگاهش سبزه ها روییده اند

 او زمستان را بهاران کرد و رفت

 

  آن صبور دردمند پر شکیب

  رازها در سینه پنهان کرد و رفت

 

 از لب لعلش سخاوت کی چکید

 "سالکان" را نیز مهمان کرد و رفت

 

 او نسیمی بود از دریای عشق

 لیک در این سینه طوفان کرد و رفت

 

تسلیت برای خانواده ی ندای عزیز(و همین طور خانواده های نداهای دیگر)

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 1:58 قبل از ظهر  توسط راوی  |